در ایـــــــــــــــــــــــــــــــن تنهــــــــــــــــــا یــــــــــــــــــی خواهــــــــــــم
میمیــــــــــــــــــــــــــــــــرم بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرات
می میرم برات ..... می میرم برات


نميخواستـــــــــــــــــــم بری ....... نميخواســـــــــــــــتم....
ميدونستم تو بری تنهـــــــــــــــــــــــــا ميميرم
از عمق جانم !
برای هر نگاهت میمیرم ...
برای هر لبخندت جان میدهم !
تو نیستی ...
اما من احساست میکنم...!


روزهایم تاریک و شبهایم قیامت شده!
اینجا که هستم تنها صدای تپش قلبم را میشنوم
حس میکنم هر روز که میگذرد این تپش ها کمتر میشود
همچنان که ثانیه ها آرام و خونسرد در حال گذرن......
من در اینجا بی قرار و بی تابم

در انتظار روشنای نشستم تا از دل تنگی ها رها شوم
خودم را ببینم و امیدوار شوم
اگر جرم من عاشقیست ،اعتراف میکنم که مجرمم
اگر محکوم به دلتنگی هستم،گناه خویش را میپزیرم
سرنوشت برای من حبس ابد بریده است
کار من از کار این دنیا گذشته است

کاش گناهی کنم که مجازاتش تبعید به قلب تو باشد
خسته از این زندگی با غصه های بی شمار
غریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب ماندی ای دل
منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اينکه دلم برایت تنگ شده کافی نيست؟
اينکه دیگر در اتاق عروسکهایم
پشت دريچهء تنهایی ام
زير بالشهای خيس از گريه ام
هوای تازه ندارم
کافي نيست ؟

اينکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اينکه ستاره ها در آسمان برای نياز نيمه شبم
راه باز کنند ؟
اينکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد دعاهايم آمين بگويند ؟
نه عزيز دلم !
هيچ اتفاق مهمي نمي افتد !
جز پژمردن چشمهای سرخ و سياه من
جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام
جز ترک خوردن شيشهء اعتماد عجيبم
جز به خواب رفتن هوس يک قدم زدن
زير آفتاب بعد از ظهر
پشت بلندترين رديف شمشادهای خيابان
منتظری بميرم تا برگردی ؟
